بس در گوشش گفتی «فالله خیر حافظا»،گوش شیطان کر شد!

- ۰ نظر
- ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۱۰
دستهاش بال درآوردند و بالا رفتند،خوش دست تر از شما داریم؟!
آرزوست دیگر
بزرگ و کوچک نمی شناسد
مثلا من از همان بچگی آرزو داشتم
برای دایی مهدی چای بریزم
و وقتی دستش به استکان رسید
بگویم"آی دایی چاقه چایی داغه"
حیف که دایی مهدی خوش خنده ی میان قاب عکس زودتر از آمدن من رفته بود و هیچ وقت چای نخواست.
از چند سالگی قرآن خوان شدی که این قدر زود گوشت و خونت با قرآن درآمیخت و شهید شدی؟
از چند سالگی؟!
نتوانسته بود تا موعد وزن کشی صدام حسین وزن کم کند،صدام پاهایش را کم کرد!
دست های شما را ببینم و دستم کج برود؟
کلاس های عربی شان در اسارتگاه ها برگزار می شد،با بهترین اساتید عرب زبان و جدید ترین وسایل کمک آموزشی... تو گویی بد بود؟!
پسر گل گلابش را فرستاد که دخترهای سرزمین بتوانند
گل بچینند، گلاب بیاورند و بله بگویند!
بس به پسته های خندان مادر پاتک زد
خندان رفت،خندان تر آر پی جی زد،خندان تر تر پرید!
هر پدری که پسرش راهی شد؛یک وجب از قدش کم شد
و خب یک وجب از خاک کشور کم نشد!